helen celer

the best and most beautiful things in the world can not be seen or even thouched they must be felt with the **heart**        

                       

شعرماه محرم

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد

در خون كشيد قافيه ها را، حروف را

از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن... پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن... شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...

در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

سيد حميد رضا برقعي

راز

ترا دوست دارم....

می خواهم برای تمام عمر

اسیر گیسوی تو باشم

حاضرم زندگی ام را فدای تو کنم

به شرط آنکه...

گلهای بهار نارنجی را که تقدیمت می کنم 

بپذیری.

در این گلها رازی  نهفته است

تصور می کنم

بی میل نباشی آن راز را

کشف کنی

آیا بوی پاکدامنی و عفت

به مشامت نمیرسد.....

زن گرفتن اجباری!

صبح هر روز مادرم غُر زد

خواهرم هِی به من تلنگر زد

که بيا زن بگير آدم شو

فارغ از غصّه‌های عالم شو

که بيا زن بگير پير شدی

بی‌نهايت بهانه‌گير شدی

زن نداری، عبوس و غمگينی

زندگی را سياه می‌بينی

زن بگيری هميشه کيفوری

از غم و غصّه تا ابد دوری

آسمان رنگ تازه می‌گيرد

از تو دنيا اجازه می‌گيرد

شاه داماد می‌شوی پسرم

پادشاهی کن، ای تو تاج سرم

هر چه تلخیست می‌شود شيرين

يک نباتیست که... بيا و ببين...

زندگانيت می‌شود روشن

ناگهان از شرار ِ تابش ِزن

می‌کند روشن از خودش، شب تار

جان تو مثل نور لامپِ هزار!

کاملاً روبراه خواهی شد

مثل خورشيد و ماه خواهی شد

سر و وضعت رديف... جنتلمن

صاف و صوف و اتو کشيده... خَفَن

جمع خواهی شد از خيابان‌ها

از سر کوچه‌ها و ميدان‌ها

خانه‌ات توی «کوچه‌ی خوشبخت»

مثل خانی نشسته‌ای بر تخت!

***

الغرض گفت و گفت... خامم کرد

عاقبت خر شدم... حرامم کرد

خانواده نشست و شورا کرد

هر که از ره رسيد غوغا کرد

عمه می‌گفت دختر فاميل

خاله می‌گفت با کدام دليل؟!

مادرم فکر دختری زيبا

خواهرم کرده بود فتنه به پا

بر سر ما بگو مگو شده بود

الغرض، خانه بَل‌بَشو شده بود

تا سر انجام شد قرار چنان

که دهند اين جدال را پايان

جمع دنبال دختری باشد

که سری بر تر از پری باشد

دختری باحيا و شوهر دوست

که جهان مات حُسن خلقت اوست

از هر انگشت او هنر ريزان

پيش قدّش چنار آويزان!!!

خاندانش اصيل و صاحب حال

«حال» يعنی که پول و مال و منال

- خاندانی که نيست صاحب حال

وصلتش نيست جز عذاب و وبال

- هرچه باشد برادرش کمتر

مشکلاتش کم و شَرش کمتر

- دختران يکیّ و يکدانه

بهترين همسرند و همخانه

* * *

بحثشان سوژه خنده بود فقط

باب اشعار بنده بود فقط

چه بگويم چگونه و چون بود

مثل فيلم «کتاب قانون» بود

شعري از حافظ

ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی           دل بی تو بجان آمد وقتست که بازآئی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند            دریاب ضعیفان را در وقت توانائی

دیشب گله زلفش با باد همی کردم          گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودائی 

صد باد صبا اینجا با سلسله میرقصند       اینست حریف ای دل تا باد نپیمائی

مشتاقی ومهجوری دورازتوچنانم کرد      کزدست بخواهد شد پایاب شکیبائی

یا رب بکه شایدگفت این نکته که درعالم    رخساره به کس ننمود آن شاهدهرجائی

ساقی چمن گل رابی روی تو رنگی نیست     شمشاد خرامان کن تا باغ بیارائی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی         وی یاد توام مونس در گوشه تنهائی 

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم           لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی

فکرخود ورای خود درعالم رندی نیست     کفرست درین مذهب خود بینی و خود رائی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده      تا حل کنم این مشکل در ساغر مینائی 

                       حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آید

                        شادیت مبارک باد ای عاشق شیدائی

شعر حریم عشق

امشب از اندوه دل یک شعر تر خواهم سرود

صفحه رنگین میکنم باشعر خود اما چه سود...

ناله ی مرغ شب وفریاد تلخ بی کسی

دیگر امشب شاد وخوش نیلوفرم پیشم نبود

بی قرارم بی قرار شهد شیرین لبت

میفرستند لاله ها بر سرخی رویت درود

میروم با حسرت امشب تا دیار تلخ مرگ

مزرع دنیا دگر جای من خسته نبود

یک سکوت سرد ووحشی لحظه ها را مات کرد

میخورد بر قاب چشمم اشک با رنگی کبود

در حریم عشق تو با قلب خود جاری شدم

در شراب چشم تو معنی شده شعر وجود

پرده ی پندار من تااوج هستی میپپرد

میکنم معنا تو را در واژه های این سرود

شعر من ازعشق تو دلچسب وگیرا گشته است

روشنی چون قطره ها در بستر زیبای رود...

 

میلاد

صفر ویک

سلام به همکلاسی های گل

 

روزی نظر دانشمندی ریاضی دان را در باره اخلاق پرسیدند .پاسخ داد :اگر انسانی دارای اخلاق باشد

پس مساوی است با عدد ۱.

اگر زیبا هم باشد پس یک صفر جلو عدد ۱میگذاریم:۱۰

اگر پول هم داشته باشد دو تاصفرجلو عدد ۱میگذاریم:۱۰۰

اگر دارای اصل و نصب هم باشد سه تا صفر جلو عدد۱میگذاریم :۱۰۰۰

.....ولی اگر زمانی عدد یک {اخلاق}رفت چیزی بجز صفر باقی  نمی ماندو صفر هم به تنهایی هیچ است.....و انسان بدون اخلاق هیج ارزشی نخواهد داشت

دانستنی های جالب از بیستون که نمیدانستید!

بیستون,کتیبه 
بیستون,کتیبه داریوش,داستان کتیبه داریوش

دانستنی های جالب از بیستون که نمیدانستید !
داریوش شاه گوید: تو که از این پس، این نبشته را که من نوشتم یا این پیکرها را ببینی، مبادا که آنها را تباه سازی؛ تا هنگامی که توانا هستی آنها را نگاه دار.” (کتیبه بیستون)
بیستون، مجموعه‌ای است تاریخی در فاصله حدود ۳۰ کیلومتری شرق کرمانشاه. این مجموعه و منظر طبیعی آن (کوه و دشت) در سال ۲۰۰۶ میلادی توسط سازمان یونسکو در فهرست میراث فرهنگی جهان ثبت شد.
 کهن‌ترین آثار موجود در این محوطه، متعلق به دوران پارینه سنگی میانی و جدیدترین آنها مربوط به دوران صفویه است اما شهرتش را بیش از همه مدیون کتیبه و نقش برجسته داریوش اول هخامنشی (۵۲۱-۴۸۶ پیش از میلاد) است که در ارتفاع حدود ۸۰ متری از پای کوه، بر دل صخره نقر شده.
داستان کتیبه داریوش – معروف به کتیبه بیستون – چنین است که وقتی کمبوجیه، فرزند و جانشین کورش، برای فتح مصر به آن سرزمین لشکر کشید، یکی از مُغان به نام گئومات(Gaumata) علم طغیان برافراشت و خود را “بردیا” برادر کمبوجیه معرفی کرد. این در حالی بود که کمبوجیه پیش از رفتن به مصر، برادر خود را از ترس آن که مبادا در غیابش مدعی تاج و تخت شود، کشته بود.
 بردیای دروغین با بخشودن مالیات سه ساله ایالات، موفق شد که تقریبا همگی را به اطاعت وادارد و چالش بزرگی را برای کمبوجیه و دودمان هخامنشی رقم زند. کمبوجیه به سرعت راه ایران را در پیش گرفت تا تاج و تخت خویش را بازستاند اما در میانه راه به طرز مشکوکی درگذشت.
 چنین می‌نمود که مانع دیگری پیش پای گئومات باقی نیست اما هفت نفر از نجبای هخامنشی به رهبری داریوش بر ضد او قیام کردند و سرنگونش ساختند. بدین ترتیب، داریوش که متعلق به شاخه دیگری از دودمان هخامنشی بود به تخت نشست و پادشاهی از خانواده کورش به خانواده او منتقل شد.
 داریوش دستور داد که داستان این پیروزی بزرگ را که به منزله نجات یافتن سلسله هخامنشی از سقوط حتمی بود، بر دیواره کوه بیستون نقر کنند. در آن زمان، کوه بیستون نه فقط از اهمیت مذهبی برخوردار بود بلکه از آن مهم‌تر، بر کناره شاهراه مرکز و غرب ایران به بین‌النهرین قرار گرفته و در معرض دید مسافران و کاروانیان بود.
 بررسی‌های باستان شناسان و پژوهش‌های تاریخی نشان می‌دهد که کتیبه بیستون در یک مرحله ایجاد نشده است. در مرحله نخست، نقش داریوش در حالی که هشت همدست گئومات دست بسته در مقابلش صف کشیده بودند و خودِ گئومات زیر پایش لگدکوب می‌شد، همراه با کتیبه‌ای به خط میخی و زبان عیلامی بر دل صخره نقر شد. در این قسمت، نقش فروهر بر فراز پیکره داریوش و اسیران دیده می‌شود و یک کماندار و یک نیزه دار نیز پشت سر داریوش ایستاده‌اند.
 بعدها که داریوش شورش سکاها را فرونشاند، نقش “سکایی تیزخود” به انتهای صف اسیران  افزوده شد و پس از آن نوشته‌های دیگری به خط میخی و به دو زبان بابِلی و پارسی باستان در کنار نقوش قدیمی قرار گرفت.
 مهم‌ترین گفته‌های داریوش در کتیبه بیستون چنین است: معرفی داریوش و گستره شاهنشاهی او؛ داستان شورش گئومات و فرونشاندن آن؛ داستان سرکوب شورش‌های گوناگون در سرزمین‌های عیلام، بابِل، ماد، پارت، پارس، ارمنستان و مرو؛ تأکید بر راست بودن مفاد سنگ نبشته بیستون؛ مبرّا دانستن داریوش از پلیدی و دروغگویی و تبهکاری؛ درخواست از آیندگان برای نگاهداری کتیبه؛ دعا برای حافظان آن و نفرین بر آسیب زنندگان.
 در دوره‌های بعد که ‌زبان‌ها و خطوط باستانی به دست فراموشی سپرده شد، کتیبه بیستون نیز ناخوانا شد؛ نه تنها کسی نمی‌توانست متن آن را بخواند، بلکه اصلا معلوم نبود که از آنِ چه کسی و مربوط به چه دوره‌ای است. در همین زمان بود که کتیبه داریوش و سایر حجاری‌های موجود در کوه بیستون که از دوران اشکانی و ساسانی بر جای مانده بودند، به فرهاد و عشق آتشین او به شیرین سریانی نسبت داده شدند و طنین بلندی در نظم و نثر پارسی یافتند: بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد!
 نخستین کسی که موفق به خواندن کتیبه بیستون شد، هِنری رالینسون انگلیسی(Rawlinson) بود. او که در دهه ۱۸۳۰ میلادی و اوایل دهه ۱۸۴۰ به عنوان افسر ارتش هندِ انگلستان، مأمور خدمت در غرب ایران بود، موفق به رمزگشایی از خطوط کتیبه شد و نخستین ترجمه آن را به دست داد. رالینسون بعدها در اواخر دهه ۱۸۵۰ برای مدت کوتاهی، به سمت وزیرمختار انگلستان در ایران منصوب شد.
 پس از رالینسون، افراد دیگری راه او را پی گرفتند و ترجمه‌های کامل‌تر و دقیق‌تری از کتیبه بیستون را بدست دادند؛ با این حال، بخش‌هایی از این کتیبه باستانی به علت فرسایش در برابر باد و باران از میان رفته و ناخواناست؛ و نیز بدین خاطر که در دوره‌ای از بی‌خبری ایرانیان، نقوش و خطوط آن به عنوان نشانه تیراندازی مورد استفاده قرار می‌گرفت.
 امروزه، مانند زمان داریوش، جاده مرکز و غرب ایران به بین‌النهرین (عراق) همچنان از کنار کوه بیستون می‌گذرد. معمولا مسافرانی که از کیلومترها آن‌سوتر مجذوب بلندی و سترگی کوه بیستون و مسحور زیبایی دشت پیرامون آن شده‌اند، چاره‌ای جز این نمی‌یابند که لختی پای کوه توقف کنند و به دیدار کتیبه داریوش بشتابند؛ کتیبه‌ای که بزرگ‌ترین سنگ نبشته تاریخی ایران و در عین حال، نخستین سند رسمی به زبان پارسی باستان است.
 و این همان خواست داریوش و میل او به جاودانگی است: “داریوش شاه گوید: اگر این نبشته یا این پیکرها را ببینی و تباهشان نسازی و تا هنگامی که ترا توانایی است نگاهشان داری، اهورا مزدا ترا دوست باد و دودمان بسیار و زندگیت دراز باد و آنچه کنی آن را به تو اهورامزدا خوب کناد.”
 در گزارش مصور این صفحه آقای علی همدانی، پژوهشگر تاریخ به معرفی مجموعه تاریخی بیستون می‌پردازد. همچنین در آلبوم عکس جداگانه‌ای، می‌توانید توضیحات دقیق‌تری درباره مهم‌ترین آثار موجود در بیستون را بخوانید.
  پی‌نوشت:
 ۱- این روایت از وقایع مربوط به مرگ کمبوجیه و انتقال قدرت به داریوش، مبتنی بر گفته‌های داریوش در کتیبه بیستون است که با روایت مورخان یونانی، کمابیش، همخوانی دارد. برخی پژوهشگران معاصر، روایت‌های دیگری را به دست داده‌اند که ماجرا را به مراتب پیچیده‌تر می‌سازد و روایت داریوش را به چالش می‌کشد.
 سراب بیستون
 سراب بیستون، چشمه‌ای است که از دل زمین می‌جوشد و آب آن در برکه‌ای نه چندان بزرگ جمع می‌شود. وجود این سراب یکی از دلایل اصلی استقرارهای انسانی از دوره پارینه سنگی تا عصر حاضر در این نقطه بوده است. در دوران تاریخی نیز به عنوان محل اتراق مسافران و کاروانیان در مسیر مرکز و غرب ایران به بین‌النهرین مورد استفاده قرار می‌گرفته است. بیش‌تر آثار تاریخی بیستون پیرامون این سراب قرار دارند.
غارهای بیستون
 در دامنه کوه بیستون چند غار به نام‌های مرتاریک، مر دو در، مرخِر و شکارچیان وجود دارد که همگی مربوط به دوره پارینه سنگی میانی هستند و موادی چون استخوان‌های انسانی و جانوری و ابزارها و تراشنده‌های سنگی و استخوانی در آن‌ها کشف شده است. برای نمونه، در غار شکارچیان (عکس مقابل) استخوان حیواناتی مانند گوزن، غزال، گاو وحشی و گراز به دست آمده است. گمان می‌رود که شکارچیان از این غار به عنوان پناهگاه موقت استفاده می‌کرده‌اند و پس از قصابی شکارها، آن‌ها را به اقامتگاه اصلی می‌برده‌اند. غار شکارچیان تا دوران تاریخی مورد استفاده بوده و سفال‌هایی از دوره آشوری و هخامنشی در آن کشف شده است.
کتیبه بیستون
 کتیبه و نقش برجسته بیستون، معروف‌ترین اثر تاریخی بیستون و از نخستین اسناد مکتوب تاریخ ایران است. این کتیبه به سه زبان عیلامی، بابلی و پارسی باستان و به خط میخی نوشته شده است و پیروزی داریوش اول هخامنشی بر شورشیان را شرح داده و به تصویر می‌کشد. اینان، پس از مرگ کمبوجیه، با رهبری فردی به نام گئومات مغ (بردیای دروغین) دست به شورش زدند اما داریوش موفق شد که همگی‌شان را شکست دهد و مجازات کند.
گوردخمه برناج
 این گوردخمه کوچک که از دوره مادها تا دوره ساسانی تاریخ گذاری شده است، با فاصله زیادی در سمت راست کتیبه داریوش اول و در ارتفاعی پایین‌تر از آن قرار دارد.
مجسمه هرکول
 مجسمه هرکول در پایین کوه بیستون و در سمت راست کتیبه داریوش قرار دارد. این مجسمه که هرکولس، خدای جنگ یونانیان را نشان می‌دهد، در سال ۱۵۳ پیش از میلاد و در دوران موسوم به یونانی مآبی که خدایان یونانی در ایران پرستش می‌شدند، ساخته شده است. این مجسمه در سال ۱۳۳۷ خورشیدی و هنگام ساخت جاده همدان به کرمانشاه کشف شد.
نقش بلاش
در دامنه کوه بیستون، یک تخته سنگ چهارضلعی به بلندای ۲،۵ متر وجود دارد که در سه طرف آن نقش سه مرد دیده می‌شود. نقش اصلی مربوط به بلاش اشکانی است که به علت مخدوش شدن نوشته‌ها مشخص نشده کدامین بلاش است. دو نقش دیگر نیز از آنِ مردانی ناشناس است که گویی به سمت بلاش حرکت می‌کنند. گمان می‌رود نقش بلاش، صحنه نیایش مذهبی را به تصویر کشیده است.
 نقش برجسته بهرام دوم و گودرز دوم و کتیبه شیخ‌علی‌خان
 در دامنه کوه بیستون و در پایین کتیبه داریوش، نقش برجسته‌ای از بهرام دوم و گودرز دوم اشکانی وجود دارد که به علت قرار گرفتن کتیبه‌ای از دوره صفویه در میانه آن به شدت مخدوش شده است. این کتیبه متعلق به شیخ‌علی‌خان زنگنه، حاکم کرمانشاه در دوره صفویه است که وقف املاکی برای کاروانسرای بیستون را شرح می‌دهد.
پل خسرو
این پل با حدود ۱۵۰ متر طول و ۷ متر عرض در جنوب غربی شهر بیستون و روی رودخانه گاماسیاب قرار دارد. نام و سبک معماری آن نشان می‌دهد که در اواخر دوره ساسانی و احتمالا در دوره خسرو دوم، پرویز ساخته شده است.
فرهاد تراش
 فرهاد تراش که نام خود را از فرهاد کوهکن و عاشق دلباخته شیرین سریانی گرفته، دیواره بزرگی به طول ۲۰۰ و بلندای ۳۶ متر است که در دامنه کوه بیستون و در غرب کتیبه داریوش تراشیده شده است. اگرچه عده‌ای بر این باورند که این دیواره متعلق به دوران هخامنشی است اما نظریات جدید حاکی از آن است که احتمالا در دوره خسروپرویز ساسانی برای ایجاد کتیبه‌یا نقش برجسته آماده شده اما با سقوط و مرگ خسرو ناتمام مانده است.
 کاخ ناتمام ساسانی و کاروانسرای ایلخانی
 این کاخ، پایین کوه بیستون و مقابل فرهاد تراش جای دارد. سبک معماری و شواهد پیرامونی آن نشان می‌دهد که از آثار اواخر دوره ساسانی است که به علل نامعلوم، نیمه کاره رها شده است. روی بقایای این کاخ در دوره ایلخانان مغول، کاروانسرایی ساخته شده که بقایایایش همچنان باقی است.
پل بیستون
 پل بیستون با ۱۴۴ متر طول و ۷،۶ متر عرض روی رودخانه دینور آب و بر سر راه قدیم کرمانشاه به صحنه ساخته شده است. پایه‌های آن در دوره ساسانی گذارده شده و در دوره‌های بعد از جمله دوران ایلخانان و صفویه مورد مرمت قرار گرفته است.
 کاروانسرای بیستون
 این کاروانسرا از آثار دوره صفوی است و ساختمان آن در دوره شاه سلیمان و به همت شیخ‌علی‌خان زنگنه به پایان رسیده است. این بنا در دهه‌های اخیر به عنوان پاسگاه و زندان مورد استفاده بود اما به منظور ثبت جهانی آثار تاریخی بیستون، تخلیه و مرمت شد.

شعر انجماد بی صدا

باز امروزم  به سان باد تاتاری گذشت

درپس خمیازه ای این روز تکراری گذشت

حوصله دیگر ندارد ساعتم هم خواب رفت

لحظه های پرتپش در نیمه بیداری گذشت

نهضت ببکارگی در دل نهادینه شده

فرصت روزی دیگر در عین بیکاری گذشت

بر نمی خیز دلم تا بشکند این خلسه را

در سکوتی استوار مضمون ناچاری گذشت

انجمادی بی صدا در جان من سکنی گزید

آب جوی عمر من با سرعت و جاری گذشت

می پسندم عشق را اما مجال نفرت است

روزگار شیشه ای از شهر پنداری گذشت

موسم مرگ آمد ومیلاد فصلی مبهم است

بعداز این باید بگویم عمر من...آری گذشت!!

 

میلاد

حتما حتما حتما جواب بدین .

جالب ترین خاطره از زمانی که وارد دانشگاه شدین چی بوده ؟

هرلحظه هدف خویش است.

معنای هدف این است : تنزل دادن امور به سطح وسایلی برای رسیدن به چیزهایی ، قربانی کردن همه ی آن چیزهایی که اکنون داری، به پای چیزهایی در آینده .

هیچ چیز را قربانی نکن .

همه چیز را به پای زندگی بریز،

زندگی کن  ، یک زندگی تمام عیار.

زیرا لحظه ی اینده ، از دل زندگی تمام عیار اکنون زاده می شود .

فردا زاده ی  امروز است.

فردا طعم امروز خواهد داشت.

اگر امروزرا قربانی کنی ، فردایت دوباره زشت خواهد شد ،

آنگاه دوباره باید آن را برای فردایی دیگر و باز فردایی از پس فردایی دیگر قربانی کنی.

مردم مدام امروزهای خود را می کشند.

آن ها هیچ گاه از امروز خود بهره نمی گیرند.

آن ها هیچ گاه اهمیت موهبت لحظه های کنونی را درنمی یابند

و خدا را برای این موهبت شگفت سپاسگزار نیستند.

آن ها همواره گمشده ای دارند، گمشده ی آن ها همواره در جایی در آینده است.

از یاد نبر که هدف هیچ گاه در آینده نیست ،

هر لحظه ای هدف خویش است.

هدف لحظه ی حال است که بدون عنایت ویژه ی ما می گذرد.

شعله ی نگاه

مسرور می شود دل با شعله ی نگاهت

مهتاب نقره اندود مبهوت روی ماهت

میبارد از حضورت صدها غزل تبسم

ّپا میزند به خورشید لبخند گاه گاهت

بی تاب میخروشم مانند موج عاشق

تا لحظه ای بخوابم آرام در پناهت

تعبیر ناب عشقی ای با شکوه مغرور

دل میبرد کماکان آن ابروی سیاهت

میلاد را شکستی اما صبور عاشق

با یک بهانه ی سبز بگذشت از گناهت!!

 

میلاد

شعله ی نگاه

مسرور می شود دل با شعله ی نگاهت

مهتاب نقره اندود مبهوت روی ماهت

میبارد از حضورت صدها غزل تبسم

ّپا میزند به خورشید لبخند گاه گاهت

بی تاب میخروشم مانند موج عاشق

تا لحظه ای بخوابم آرام در پناهت

تعبیر ناب عشقی ای با شکوه مغرور

دل میبرد کماکان آن ابروی سیاهت

میلاد را شکستی اما صبور عاشق

با یک بهانه ی سبز بگذشت از گناهت!!

 

میلاد

شاگرد زیرک و استاد

شاگرد زيرك و استاد!

 
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

------------ --------- --------- -------

گاه خداوند آنقدر صدایت را دوست دارد که در مقابل خواسته ات سکوت میکندتا تو بارها فریاد زنی:"خدای من..."

از خدا پرسید:اگر تو تقدیر مرا نوشتی دیگر چرا آرزو کنم؟خدا پاسخ داد:"شاید نوشته باشم هرآنچه آرزو کند"

شعر عید قربان

باز عید است ودلم شوق منایت دارد

هوس بال گشودن به هوایت دارد

کعبه ی عشق شده مقصود دل آدمیان

دل بیجان هوس شمع وفایت دارد

بیقرار آمده تاساکن کویت کردد

سجده بر خاک در صحن وسرایت دارد

ازبیابان طلب آمده تا باغ نیاز

دردمند آمده امید شفایت دارد

روز وشب سعی دلم نیل به دیدار توبود

پشت سر مروه ودل وقصدصفایت دارد

عشقت ابلیس کش است کاش مرا دریابی

عاشقت آمده وچشم به رضایت دارد

رعد لبیک تو درعمق زمان جاری شد

گوش جان شوری از آهنگ صدایت دارد

جامه ی عشق به تن یعنی که محرم شده ایم

بعد از این مژده به ما باد صبایت دارد

بارالها حرمت خانه ی امن چو من است

طبع میلاد کنون ره به صفایت دارد 

 

عیدتون مبارک

میلاد

باز هم ناکامی آقای خاص در آلمان.... شکست ۲بر۱ کهکشانی های رئال در برابر دورتموند


 

اس ام اس تبریک عید قربان - پیامک عید قربان - www.radsms.com

عید قربان آمدومن هم شدم قربانیت

گرچه من دعوت ندارم آمدم مهمانیت

مفلسم آهی ندارم در بساطم ناگزیر

این دل صد پاره و چشمان تر ارزانیت . . .

عیدقربان، جشن رهیدگی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان و یقین

بر همه ابراهیمیان مبارک باد . . .