پیشکشی به دوستان

باغباني پيرم...غيرگلها ازهمه دلگيرم: کوله ام غرق غم است، آدم خوب کم است. عده اي بي خبرند، عده اي کور و کرند، اندکي هم پکرند. وميان رفقا... عده اي همچو شما تاج سرند.

شروع کلاس ها

سلام بر و بچ،شروع کلاس ها شنبه ۳۰شهریور‏،هرکی موافقه کامنت بذاره با اسم اصلی‏(‏در ضمن قبل اینکه واسه ترم قبل سرزنشم کنین همون اول بگم من به شخصا غلط کردم و اولین کسی هم که ضرر کرد خودم بودم‏)‏ ولی در کل نظر با خودتونه‏;‏ به امید ی ترم پرنشاط.

رشته ی زیست بیرجند‏!‏‏‏!‏‏!‏

تو گر خواهی بدانی بهترین چیست ، ز بین رشته هایی که شده لیست ‏‏;‏ به تو گویم من اینک رشته ای بیست ، درست  است ان همان زیست است همان زیست ‏;‏ که گر افتد به بیرجند رشته زیست, دو سالی نگذرد گردد چنین نیست‏;‏  چگونه نیست گردد این رشته ی زیست, لابد با خود گویی باعثش کیست‏;‏  که این کار بد دارد جزایی, لابد با خود گویی ان هست خزائی‏?‏‏!‏ نه جانم او بود مرد دلیری, گمانم این بود از دست میری‏;‏  به هر حال هر که بانی اش باد, خراب کرد اینده ی شصت,هفتاد‏;‏  جوانانی که با هر شور و حالی, شتابیدند به سوی میوه کالی‏;‏            من نگویم که مرا از بیرجند ازاد کنید    لااقل رشته ی زیستش,کمی آباد کنید

زندگی با عشق

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد.دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود .آن شخص وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می کند..به درد و دلشان می رسد حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند..یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارهانیست!!!بیایید و این مرد را پس بگیریدوقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:((با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی ...خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند))پائولو کوئلیو

درد دل

کنــارت هستند.. تا کـــی؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند.. از پیشــت میروند یک روز.. ... کدام روز؟ وقتی کســی جایت آمد.. دوستت دارند.. تا چه موقع؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند.. میگویــند عاشــقت هســتند.. برای همیشه..! نه...... فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود.. و این است بازی باهــم بودن.....

بهایی

از شیخ بهایی پرسیدند: سخت میگذرد،چه باید کرد؟ گفت: خودت که میگویی سخت میگذرد، سخت که نمی ماند! پس خدارو شکر که می گذرد و نمی ماند…

به جلو نگاه کنید

شخصی لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

پسته

امروزنمیدونم جواب کدوم کار خوبمو گرفتم رفتم صد گرم تخمه گرفتم ، داشتم میخوردم ، یک پسته توش بود باور كن اشک تو چشام حلقه زد

انتخاب

درخت گاهی دلتنگ تبر می شودوقتی پرندگان سیم برق رابه اون ترجیح میدن

قلب

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟ پسر: آره عزیز دلم . . . دختر: منتظرم میمونی ؟ پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند و گفت ، منتظرت میمونم عشقم . . دختر: خیلی دوستت دارم . . پسر: عاشقتم عزیزم . . . . بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت ، به هوش می آمد ، به آرامی چشم باز کرد و نام پسر را زمزمه کرد و جویای او شد .. پرستار : آرووم باش عزیزم تو باید استراحت کنی . . دختر: ولی اون کجاست ؟ گفت که منتظرم میمونه به همین راحتی گذاشت و رفت ؟ پرستار : در حالی که سرنگ آرامش بخش را در سرم دختر خالی میکرد رو به او گفت ؛ میدونی کی قلبش رو به تو هدیه کرده ؟ دختر: بی درنگ که یاد پسر افتاد و اشک از دیدگانش جاری شد .. آخه چرا ؟؟؟؟؟!! چرا به من کسی چیزی نگفته بود .. بی امان گریه میکرد . . پرستار: شوخی کردم بابا !! رفته دستشویی الان میاد

پیش بینی منصفانه

به نظر شما برنده  ‏دو تیم رئال مادرید و منچستر یونایتد ‏?‏                ‏الف‏)‏ رئال         ب‏)‏مادرید          ج‏)‏رئال مادرید     د‏)‏ همه موارد 

جرج برنارد شاو

دنیا هم به انسانهای خوشبین نیاز دارد و هم به انسانهای بد بین ! چون خوشبین هواپیما میسازد و بدبین چتر نجات !!! انتخاب با شماست که جزو کدام دسته باشید...جرج برنارد شاو

چارلي چاپلين

لبخند بزن! بدون انتظار پاسخی از دنیا ، بدان روزی دنیا انقدر شرمنده میشود که به جای پاسخ لبخند ، با تمام سازهایت می رقصد ... چارلی چاپلين

دكتر شريعتي

خداوند می فرماید : هرگاه بنده ای مرا میخواند آنچنان به سخنان او گوش میدهم که انگار بنده و آفریده ای جز او ندارم اما شگفتا ! بنده ام همه را طوری میخواند که انگار همه خدای او هستند جز من ... ( دکتر علی شریعتی )

بهشت و جهنم

(hatman bekhun)یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.! افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند... مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی! آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت! افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!

چهارشنبه ساعت۲۱

شما  فکر میکنید کدام  تیم برنده خواهد شد‏?‏           الف‏‏)‏ رئال    ب‏)‏مادرید     ج‏)‏رئال مادرید        د‏)‏همه موارد      ‏

عملکرد شما باعث استحکام شما خواهد شد

پسر کوچکی وارد داروخانه شدکارتنی را به سمت تلفن هل داد. روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید:خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد. پسرک گفت: خانم من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت: از کار این فرد کاملا راضی ام. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برای تان جارو می کنم در این صورت شما در یکشنبه زیبا ترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخ منفی داد. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم می آید، به خاطر این که روحیه ی خاص و خوبی داری،دوست دارم کاری به تو پیشنهاد بدهم. پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم،‌من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند. " عملکرد شما باعث استحکام شما خواهد شد

حسين پناهي

مـکـه از نظر حسین پناهی ............... ............... ...... مکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود ... در مکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند.... در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه آن دوره گرد خود خدا بود .... در مکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانهخویش برگردم و در همان نماز ساده خویش تصور خدا را در کمک به مردم جستجو کنم .... آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در ان نیست

طنز

يکي به پسرش مي گه مي خوام برات زن بگيرم. پسر مي گه نه حالا باشه...ميگه : دختر بيل گيتسه ! نمي خواي ؟ پسر لبخند ميزنه و ميگه : باشه! بعد ميره پيش بيل گيتس و مي گه :دخترتو عروس نمي کني؟ مي گه نه! ميگه : پسر من معاون رييس جمهوره ها ! بيل گيتس لبخند مي زنه و ميگه :باشه! بعد ميره پيش رييس جمهور ميگه : معاون نمي خواي ! ميگه نه ! ميگه : اگه داماد بيل گيتس باشه چطور ! رييس جمهور لبخند مي زنه و ميگه :باشه .....

هوش

یه مردی تو ی ظرف  ده کیلویی ده کیلو شیر داشته و دو ظرف خالی هفت و سه کیلویی‏;‏ ی خانوم میاد میگه آقا پنج کیلو شیر بده,چجوری‏‏?‏‏‏