مولوی


نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟!
درين سراب فنا چشمهء حيات منم!
وگر به خشم روی صدهزارسال ز من
به عاقبت بمن آيی که منتـهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش‌بند سراپردهء رضات منم
نگفتمت منم بحروتو يکی ماهی
مرو به خشک که دريای با صفات منم
نگفتمت که چو مرغان بسوی دام مرو
بيا که قوت پرواز و پروپات منم
نگفتمت که ترا ره زنند و سرد کنند
که آتش و تـپـش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند
که گم کنی که سر چشمة صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گيرد، خلاق بی‌جهات منم
اگر چراغ‌ دلی دان که راه خانه کجاست
وگر خدا صفتی! دان که کدخدات منم.


رد پایت

رد کفشهایت مانده بود. من داشتم از یک سرک کشیدن غیر حرفه ای بر می گشتم که دامنم گیر کرد به رفتارم و چشمم افتاد به رد پایی که هنوز خیس بود دور خودم چرخیدم یادم نیست در جهت عقربه های ساعت یا نه بر خلاف تصور تو...
نامه هایت را دوباره میخوانم تو تنها کسی هستی که میتوانی باور کنی دیوانه ها هم خواندن و نوشتن بلدند
.


 

(مهدیه شفیعی)

دنیایی وارونه

هر وقت در اب ادمی را میبینم

که سروته ایستاده

نگاهش میکنم وهرهر میخندم!

البته نباید این کار را بکنم،

چون شاید در دنیایی دیگر

در زمانی دیگر

در جایی دیگر

چه بسا همان ادم،

درست ایستاده

و این منم که سر وته ایستاده ام...

حسرت

چندروز مــآنــבه بـــﮧ مُــصــیــبــت...

بـــﮧ عَــزآבآر ے...

بـــﮧجــنــوטּ...

چَــنــב روز בیــگــر زیــنــب بــﮯ بــرآבر مــﮯ شــود...

پــבر بــﮯ پــســر مــﮯ شــوב...

مــآבر بــﮯ تــآب مــﮯشــوב...

چــنــב روز בیــگــر آب بــســتـــﮧ مــﮯشــوב...

مُــشــک مــﮯافــتــב...

حُــســیــن بــﮯ بــرآבر مــﮯشــوב...



 

پاییز

نه بهار با هیچ اردیبهشتی

 

نه تابستان با هیچ شهریوری

 

ونه زمستان با هیچ اسفندی

 

اندازه پـایـیز به مذاق خیـابـانها خــــوش نیـامــد،

 

پـائیز مــهری داشـت...

 

کـه بـــَر دل هـر خیـابان مـی نشست!

پدر

 

روزی پدر دست خود را روی شانه پسر خود گذاشت و گفت من قویترم یا تو؟ پسر گفت من.

پدرجا خورده و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من. 

پدر بغض کرد ودوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت من .

پدر ازجابلند شد چند قدم باناراحتی و اشک از پسرش دور شد و دوباره پرسید من قویترم یا تو؟ پسر گفت تو ... 

پدر گفت چون من ناراحت شدم گفتی من قویترم ؟ 

پسر گفت نه آن سه باری که گفتم من از تو قویترم چون دستت روی شانه ام بود پشتم به کوهی مثل تو گرم بود اما وقتی دستت را برداشتی دیدم بی تو چیزی نیستم.

خداوندا