رد کفشهایت مانده بود. من داشتم از یک سرک کشیدن غیر حرفه ای بر می گشتم که دامنم گیر کرد به رفتارم و چشمم افتاد به رد پایی که هنوز خیس بود دور خودم چرخیدم یادم نیست در جهت عقربه های ساعت یا نه بر خلاف تصور تو...
نامه هایت را دوباره میخوانم تو تنها کسی هستی که میتوانی باور کنی دیوانه ها هم خواندن و نوشتن بلدند
.


 

(مهدیه شفیعی)