روزی روزگاری معلمی در محله ای ثروتمند به دانش آموزانش گفت راجع به فقر انشاء بنویسند!

انشاء یکی از شاگردان:

ما در تابستان به یک جایی رفتیم که خیلی فقیر بودند!

آنها مزرعه شان فقیرانه بود! غذایشان فقیرانه بود! نوکر و کلفتهایشان خیلی فقیر بودند! اسب هایشان لاغر بودند! فقط 3 تا ماشین داشتند! فقط 3 تا!!! باور کردنی نبود!