شعر
عشق های این زمان آن عشق های قصه نیست
این زمان فرهاد کو ؟ مجنون که شد ؟ افسانه چیست ؟
عاشقی را گفتم ار محبوبه خواهد کوه از جا میکنی ؟
گفت عاشق بودن آری کوه کندن بهر چیست ؟
گفتم او را عاشقان آواره در دامان صحرا بوده اند
گفت سرگردان به صحرا در شدن از ابلهیست
گفتمش از بهر جانان دست از جان مینهی ؟
گفت باید شادمان با دلبر جانانه زیست .
گفتم اما عاشقان قصه این ره رفته اند
گفت اما این زمان این کارها دیوانگی ست
گفتم ای عاشق اگر محبوبه بد عهدی کند ؟
گفت دنیایی بزرگ است و پر از حور و پریست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۱ ساعت 15:8 توسط بیگی
|
دوستان بر سه نوعند گر بدانی